تبليغاتX
> دل نوشته های من

دل نوشته های من

من از ياران مينويسم از اسرار شقایق مینویسم نه از گل نه از شبنم من از درد یک عاشق مینویسم

 

 

من از اين ديار خواهم رفت

تك و تنها

بي تو و خاموش

اگر رفتم تو به همه بگو كه خسته از اين ديار رفت

اگر رفتم چه دير و چه زود شاید

هيچكس از من يادي نخواهد كرد جز تو

اما دانم كه تو هم ديگر بعد از رفتنم   يادي از من  نخواهي كرد

اما قسمت میدم به عشق و عاشقیمون که گاهی از کنار مزارم گذر کن ای نازنیم

 تابلکه باد هم پایم شود و  عطر خوش نفسهایت را بسوی م آورد تا مرحمی برای دردهایم شود

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:57 به قلم تنها |

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:45 به قلم تنها |

دستام ديگه توان نوشتن نداره

ذهنم ديگه توان جمع و جور كردن كلمات رو براي ساختن جمله اي جديد نداره

اشفته تر از هميشه شدم

تنها تر از هميشه بي تو دارم توي كوچه هاي بي كسي پرسه ميزنم

اما هر چه به دنبالت ميگردم هيچ ردپايي از تو نيست

همه جا بوي تو مي ايد اما از وجودت خبري نيست

 

اما با اين حال باز هم بوي عشق  را ميگيرم

 

و به دنبالت مي ايم  بلكه

 

ردپايي از تو

 

ببينم

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:32 به قلم تنها |

 

اين جهان را بر من و تو تنگ خواهند كرد

بيا تا ديوارها رو بشكنيم

نذار فاصله ها ما رو بيشتر از اين از هم دور كند

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:19 به قلم تنها |

دوست داشتن یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا به بعضیا میگن عاشق ؟

مگه عشق چیه ؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:26 به قلم تنها |

 

قاصدك حزون زده من باز با دست پر رفت و دست خالي برگشت

پرسيدم : اي قاصدك ! از عشقم خبري آورده اي اين بار ؟

قاصدك چشمانش پر از اشك شد و در لابه لاي گريه هايش گفت :

اي چشم انتظار ! دست از انتظار بكش ...

پرسيدم : اي قاصدك ! با من بگو ! با من تنها و چشم انتظار بگو كه آيا او را ديده اي ؟

قاصدك اين بار هم با گريه گفت : اي چشم انتظار دست از انتظار بكش ...

اشك در چشمانم حلقه بست و در بين شيون هايم گفتم : اي قاصدك ! با من بگو !

با من بگو كه چه ديده اي كه به اين حال فتاده اي ؟ با من بگو كه چه ديده اي از يارم ؟

با من بگو اي قاصدك ! با من چشم انتظار ...

قاصدك اين بار لب به سخن گشود و گفت : اي چشم انتظار ! آري ! خبري آورده ام ،

خبري از يارت ، از دلدارت ، اما آيا طاقت شنيدنش را داري ؟

گفتم : آري ! قاصدك ! آري ! طاقتش را دارم ! بگو ...

قاصدك چشمانش را بست و گفت : يارت را ديده ام ، يار بي وفايت را ديده ام ، ديده ام او را

با معشوقه ي دگري ، ديده ام او را دست در دست ديگري . ديده ام اورا ! ديده ام !!!

قاصدك داشت پشت سر هم ميگفت اما من دگر هيچ نشنيدم

و حال بعد از چند سال چشم انتظاري باز هم او را دست در دست ديگري ديده ام !

آری ! اين بار خود او را ديده ام نه قاصدك و يافته ام كه

چشم انتظاري

بي فايده است

بي فايده ..

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:38 به قلم تنها |

 

 

.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:31 به قلم تنها |

 

سلام مهربونم

عزيزكم اين آخرين باريست كه در اين دنياي بي رحم و عاشق كش قلم بر دست گرفته ام

و خواهم براي چشماي زيبايت بنويسم . خواهم با خون دل بنويسم كه سالها دربه درتوي

غروبهاي پاييز به ياد عشق سوخته ام پا در كوچه هاي آشنا ميگذاشتم و با خورد كردن هر

برگ زرد شده به زير پايم ياد عشق تو دوباره در دلم زنده ميشد ، خواهم نوشت كه عمري

با چشمان اشكبارم به دنبال عشق تو در كوچه هاي بي كسي گشتم ؛ اما درست

هنگامي كه داشتم عشقت رو با تمام وجود خود حس ميكردم تو با بي رحمي تمام خود

را از من گذراندي و دل مرا با خود بردي و هيچ گاه هم بر نگشتي ...

تو رفتي اما من هميشه چشم به راهت بودم و به اميد ديدارت به خود انگيزه بودن و ماندن

ميدادم ، اما امروز ديگر خسته شده ام و نه پاهايم توانايي گشتن و نه چشمانم توانايي

ديدن راهي را كه از آن رفتي رو دارد و فقط قلبم هست كه تا آخرين لحظه بودنم فقط و

فقط براي تو ميتپد و با هر تپيدن خود دل مرا بيشتر مي سوزاند و گذشته را در خاطرم

زنده مي كند ...

اما من ديگر خسته شده ام و خواهم اين قلب رو براي هميشه از اين دنيا ببرم اما دانم

كه در اون دنيا هم قلبم فقط براي چشمان زيباي تو ميتپد و ميگويد:

.

 دوستت دارم تا ابد ... 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:48 به قلم تنها |

 

دلم گرفته ، از همه چيز از همه كس ، از همه اين آدمايي كه دور و برم دارن پرسه مي زنن !

دلم گرفته از تو ، از خودم ، از همه ي اونايي كه يه روز با كلي كلك و اشوه ميان دلت رو بر

ميدارن مي برن و بعد از چند ماه ، موقعي كه تازه داري بهش عادت ميكني يه روز مياد و  

يه پاكت ميده دستت و ميگه اين مال توئه و مي ره ...

مي ره و ديگه حتي پشت سرش رو هم نگاه نمي كنه ، اما تو همونجوري وايميستي

و رفتنش رو تماشا مي كني و وقتي كه كاملا از جلوي چشمان گريون محو شد تازه متوجه

مي شي كه يه چيزي داره توي دستت سنگيني مي كنه ، اونوقته كه تازه به خود مياي و

ميبيني هنوز پاكت توي دستته ، براي همين اولش براي باز كردن پاكت كمي دست دست

مي كني و با خودت مي گي نكنه يه نامه باشه كه توش نوشته : « ما به آخر خط رسيديم ،

ديگه خسته شدم » يا ميگي نكنه توي پاكت عكسايي كه با هم گرفتيم و حالا كه ديگه همه

چيز تموم شده برام پس آورده و هزار جور فكر ديگه كه توي ذهنت مياد كه مدت عمر هر كدوم

چند ثانيه بيشتر نيست چونكه تو به هيچ وجه نمي توني اين فكرا رو باور كني چون تو به

عشقي كه بينتون بوده ايمان داري ، براي همين تموم اين فكرا رو از خودت دور مي كني و يه

بسم الله ميگي و پاكت رو باز ميكني ...

بعد از اينكه پاكت رو باز كردي ديگه هيچ چيز متوجه نمي شي و همون جايي كه ايستاده بودي

ميشيني و ميزني زير گريه و اشكات بي اراده مثل اسكي سواراني ماهر از روي صورتت

مي افتن پايين و دستات يخ ميكنن و رنگت ميپره ...

حالا ديگه هر كي از كنارت رد ميشه بهت ميگه خانوم حالتون خوبه ؟ ميتونم كمكتون كنم ؟

اما تو جوابي نداري كه بدي ، چون هنوزم باورت نميشه اوني كه توي پاكته همون دل پاك و

صاف توئه كه يه روزي با تمام عشق و اميدي كه توي سراسر وجودت بوده دادي به يه نفري

كه به اندازه تموم دنيا دوستش داشتي ...

بعد كلي گريه و غصه خوردن با خودت فكر ميكني آخه دل من كه يه دل سالم بود اما اين دلي

كه توي پاكته يه دل شكسته و خرد شدس ...

خلاصه ديگه هيچ چيز توي اين دنيا برات مهم نيست و ديگه به هيچ چيز و هيچ كس اهميت

نميدي و بدون اينكه حواست باشه كجايي ، بلند داد ميزني :

 

خدايا ! مگه من چه گناهي كرده بودم ي كه عشقم ، تمام اميدم

اينجوري زد دلمو شكوند و

رفت .

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:45 به قلم |

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:38 به قلم تنها |

خواهم نوشت . برای خودم .

برای دله تنگم

تا زمانیکه ذهنم توانایی

جور کردن کلمات

دستم توانایی حرکت

دادن قلم را

و دلهایمان توانایی

درک کردم معنای

قشنگ دوست

داشتن رو داشته

باشند

Home
Email
Night Skin